روي ميز، کنار فنجان قهوه، روي کتابي که جلد پشت آن تا شده نشسته ام. لابد، تنها، جلد کتاب است که سنگيني ام را حس مي کند. در کادرم دستان لرزان پسري است که تکه کاغذي را با ظرافتي ناشيانه تا مي زند. خودکاري دست مي گيرد و رويش مي نويسد : "امشب براي نوشيدن فنجاني قهوه در اتاق تک نفره ام ... دست هايي پر از مو از مقابل دراز مي شوند و درست، ما بين من و دستهاي لرزان، کاغذ پاره هايي را جست وجو مي کنند. براي من فرقي نمي کند داستان از چه قرار است. تنها، ديدن صحنه ها مرا ارضا مي کند. اين ماهيت و سرشت هر دوربيني است. در يک آن، دستهايش آنقدر به من نزديک شد که لحظه اي تمام صحنه ي ديدم سياهي عجيبي شد که در هاله اي از نور زنداني است. درست مانند خورشيد گرفتگي، بدون در نظر گرفتن شکل هندسي آن. در اين حالت سخت است که مطمئن شوم حرکت لرزشي ام واقعي است يا نه. صحنه برايم عجيب شد آها! الان ديگر مطمئنم که حرکتم توهم نبوده. کادر عوض شده. چشم هايي را که در صورتش مي بينم پر است از حرف هاي ناگفتني. پيشاني اش عرق کرده. دستش را بالا مي آورد عرقش را پاک مي کند... واي! آيا اين همان دست هاي لرزاني نبود که ... کاش يکبار ديگر بتوانم دستش را ببينم . ديگر سرشت خودم را هم فراموش کرده ام مي خواهم بدانم آيا صاحب اين چشم ها همان صاحب دست هاي لرزاني است که ... سرش را خم مي کند پائين. چشم هايش را کمي ريز مي کند انگار که بخواهد چيزي بخواند. بلند مي شود ومن فقط سينه ي او را درکادر مي بينم. کمي مي چرخد و نگاهي به سمت ديگر مي کند دوباره مي چرخد و مي رود وچشم هاي من مي افتد در ساعت روي ديوار. سه دقيقه بعد زن و مردي جوان از مقابل کادر رد ميشوند. ساعت را براي آخرين بار مي بينم.
پشت آخرین صندلی سالن مطالعه می نشینم. نیازی به سایلنت کردن گوشی هم نیست چون تمام آنچه که روبروی خودم می بینم میزهایی هستند که صندلی های خالی احاطه شان کرده اند. می شود گفت اعلامیه های روی دیوار هم خالی از عیب نیستند "سکوت را رعایت فرمائید" برای حالتیست که بیش از یک نفر، در سالن مشغول مطالعه باشد. اما این نکته در اعلامیه ذکر نشده و مرا در شکستن سکوت دچار تردید کرده است. سرم را بلند می کنم. چشمانم با گذار از صندلی ها بالاخره به دیوار انتهای سالن می رسد اما همچنان به دیدن ادامه می دهد. دیوار انتهای سالن شیشه ایست. می ارزد به جای ریسک در شکستن سکوت به طرف دیوار بروم و صحنه پشت آن را ببینم. آنچه در حال حاضر در دید من است آسمانی است ابری و رو به باران!
جلوتر که میروم رنگ های دیگری هم به صحنه ی دیدم اضافه می شوند و این، آسمان را زیباتر جلوه می دهد. دیدن آسمان در آسمان برایم خوشایند نبود اما تجربه کرده ام که هر وقت از زیر درختی بالای سرت را نگاه می کنی می توانی انتهای آسمان را در اوج ببینی. درخت های چنار و سپیدار پائیزی را پشت درخت های بید که هنوز تن به پائیز نداده اند می بینم. درخت بید با آن قیافه آویزانش اصرار دارد که او را شاداب ترین درخت ها بدانم اما در پائیز تنها زردی درخت هاست که دوست داشتنی ست.
دکتر گفته مایعات ولرم بخورم. باید امروز خوب می شدم. ولی
نشدم. آخه نمی دونستم آب استخر جزو مایعات ولرم محسوب
نمی شه!
درخت هاي کاج حتي به درد سوراخ کردن هم نمي خورند اما يک دارکوبي هست که هر روز کاج هاي پشت پنجره را نوک مي زند هم عمر خودش را تلف مي کند و هم اعصاب من يکي را خيلي به هم ريخته است. البته بچه ها خيلي دوستش دارند، برايش کف هاي مرتب مي زنند تا نوک زدن هايش افت بازده نداشته باشند. مي گويند اين را که مي بيني بندگي و اسارت آدم ها را بيشتر حس مي کني، مي گويند آدم ها نمي توانند به درخت هاي شهرداري دست بزنند چه رسد به اين که بخواهند سوراخش کنند يا يادگارهايي ديگر رويش باقي گذارند. هيچ وقت نتوانستم ربط اين ها را با دارکوب سمجي که هميشه روي اعصابم است بيابم، اما گاه مجبورم لبخندي زورکي را بر لبانم تحميل کنم تا نشانه اي باشد براي تائيد حرف هاي آنان.
هنوز نتوانسته ام به آن ها بگويم تلاش دارکوب براي کندن سوراخي روي درخت چقدر شبيه تقلاي آدم هاست براي به دست آوردن هيچ.
مثل اینکه باید به تاخیر بندازم
اتاقم بیشتر از یه نفر جا نداره !
این روزها سراغ آدم ها که می روی یک کاغذ پر از خانه های خالی، یک قلم و یک خط کش به دستت می دهد و تو باید با خط کش، دماغت را پیشانیت را گوش ات را اندامهای ناموسی ات را و جیبت را اندازه بگیری و عددش را در ستون مربوطه بنویسی. پستش کنی برای آدم ها و آن ها با استانداردهای جهانی تطبیقت دهند و برایت نامه خوش آمد گویی یا تاسف بفرستند.
... و من مست می شوم از بوی عطر برگهای لاغر باران زده
زیر پائیز خدای غم زده ...
سطح جاده کمی بالاتر از سطح بالاترین نقطه روستا بود. در اتوبوس که نشسته بودم تمام کوچه ها و خیابان های روستا و حتی حیاط خانه ها به طور کامل قابل رویت بودند. اغلب شکل و قواره ی شبیه به اسمشان را نداشتند. گاه مرزی هم برای تفکیکشان پیدا نمی کردی. خلوتی بعد از ظهری در کوچه ها قدم می زد. کودکی فارغ از سنگینی بعد از ناهار و خوابش در یکی از کوچه ها به شکل عجیبی قدم می زد. دقیق که شدم فهمیدم پاهای کوچکش درون کفش اسکیت است. دیگر قدم هایش عجیب نبودند. در آن کوچه به دنبال جایی بود که بتواند خود را از اصطکاک نا مشروع سنگ ها و چرخ های کفشش آزاد کند. یک سراشیبی خوبی پیدا کرد انگار سنگهایش را هم قبلا خودش جمع کرده بود کمی بی دقت. به زور خودش را به جلو هل داد و راه افتاد. با سرعت از مسیر کوتاهش لذت می برد که ناگهان انگار طنابی جلوی پایش سبز شود نقش زمین شد و صورتش روی سنگ های نوک تیز کرده ی کوچه شد.
او بی حرکت روی زمین خوابید و بلند نشد. نه از روی نا توانی بازوهای لاغرش که از روی شرم ...
بعدا نوشت : من آسفالت را دوست دارم.!
نخی مانده به صبح
آفتاب داشت کم کم تیغ می کشید. نمی دونم دیگه چم شده بود، بدون اینکه توجیهی برای سیگار کشیدنم داشته باشم از شیشه شکسته اتاق به بالکن رفتم صدای موسیقی که از موبایلم میومد جرئتی بهم میداد که بتونم تو این تنهایی پر هیاهوم، محیط تکراری و خسته کننده اتاق را تحمل کنم. مثل همیشه مرد مرموز بالای پشت بام بود، گویی در تساوی تقسیم جز مرگ یه پشت بام کوچک پر از کفتر هم به اون رسیده. دوست داشتم جای کبوترها بودم، تاپرواز کنم؟ نه! تا اینکه می فهمیدم چرا باید اسیر یه مرد بود یا دوست داشتم جای اون مرد بودم تا لذت و کیفی که از نگهداشتن این همه پرنده رو می برد می فهمیدم شاید اینجوری دیگه مسخرش نمی کردم. همیشه خدا هم یه کبوتر گوشه سمت چپ پشت بام بود که آخرش نفهمیدم واسه چی اونجاست نه غذایی می خوره نه پروازی میکنه. کارش اینه که پرواز بقیه رو نگاه کنه. در قفس باز بود پرندها داشتن ازش بیرون میومدن اولی به چنان هیجان زاید الوصفی بیرون پرید به امید اونکه دیگه برنمیگرده اون تو، کبوترهای دیگه هم به سبک اولی ولی نه به اندازه اون هیجان زده بیرون پریدن چند تایی هم داخل قفس موندند رغبت زیادی برای بیرون ا ومدن نداشتن شاید هم طرح یه فرار کلی رو میریختن. مرد شروع به پرواز دادن کبوترهاش کرد اوناهم به سیاق روزهای گذشته پروازی از روی اجبار کردند تصور اینکه دیگه پرواز آمال اونا نیست و یه نیروی بیرونی داره اونارو پرواز میده اذیتم می کرد. چند دوری تو آسمون زدند بعد هم با حالت کاملا نا امیدانه ای روی پشت بام نشستن مرد هم به پاس پروازی که کرده بودند مشتی دونه زیر پای انها ریخت .
خاکستر سیگار که بدستم ریخت به خودم آمدم، صدای سحر انگیز و رعب آورفروغ داشت دیوونم می کرد"بیش از اینها آه، آری بیش از اینها میتوان خاموش ماند میتوان ساعات طولانی با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت خیره شد در دود یک سیگارخیره شد در..."
ومن هنوز در فکر آن کبوتری بودم که به پرواز شک کرده بود و جایی برای نفس کشیدن نداشت.
عزیزم شما چرا اینقدر زود شام می خورید
نکنه آجیل ماجیل جور کردین و می خواین بعد شام ...
آخ
چه حالی می ده شامو با این فکر بخوری که
قراره یه چیز باحال تر بعدش بخوری ...!