تبليغاتX
PrOtest
برای روزهای نیامده...

دیدی

دیدی آخرش از بنفشه به بام سقوط کردمُ تو باز هم نگفتی

راز این نگرانی های پشت پرده چیست!؟

نگفتی

چرا آخرین سوغاتت را پرت کردی رو به خیابان منتهی به بوی بارانُ ، آغشته به نرمه های بخار ِ صبح ِ پیش از طلوع.

تو تنها از روشنای شفق ،

حنای موی مرطوب ،

هوای استنشاق و حوصله ی اندک بارانی ِ برگ های پاییزی حرف زدی.

اندکی هم بیا پشت همین میز ِ حالا مسلح به چای و نان و کَره ی صبحگاهی ِ اهالی ِ همین حوالی ....

با همان هلال ِ سفید که قایمش کرده ای زیر سیب ِ مردمک چشمهایت خیره ام شو.

خیره شو و لیوان چایت را روبروی کسی که مورد اصابت عشقت قرار گرفته نوش جان کن.





+  نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت   توسط زودیاک  |